دوشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۹

دست هاي مادرانه

دست های مادرانه
نويسنده: مهدی جابری
«پسر! قند و عسل! شیرین مادر! پسر یکی یکدونه ... پسر! عصای دست مادر!»
با خودش حرف می زد. با خودش که نه، با من كه نوزاد چند ماهه او بودم. یک بار و دو بار هم نه، چند ماهی بود که با خودش، نه! با من حرف می زد و «دستانش» را لابلای موهایم می کشید.
مادر دهانش را همراه با من باز مي كرد و «آآ...» مي گفت تا شايد غذايم را با قاشق کوچکی که در دست او بود بخورم... و غذای مادر سرد شده بود وقتی بابا سر سفره، غذایش را تا آخر خورده بود.
یادم نیست ولی عکس های قدیمی به من می گوید که کنج خانه و گوشه گوشه اتاق، سال ها قبل جایی بود که من به مدد مادر روی دو پای کوچک و ناتوانم می ایستادم و با «دست» زدن های مادر و «نی نای نانای...» گفتن هایش دو سه قدمی برمی داشتم. و نه فقط آن روزها بلکه همیشه دست در دست او پله ها را يكي يكي بالامي رفتم و در چشمان مادر، نگراني را مي ديدم كه هميشه يك پله پائين تر از من ایستاده، مراقبم بود.
مادر ساعت به ساعت لباس هاي من را «آب مي كشيد» و من روز به روز قد مي كشيدم و بي آنكه آب شدن مادر را ببينم مي خواستم يك باره به «دريا» برسم. سرم را بالامي گرفتم و فکر می کردم «اين قد را خودم كشيده ام!» ولی مادر هیچ وقت از من «دست نمی کشید». خسته نمی شد.
مادر هميشه بعد از نماز، «دست هایش» را بالامی برد و اول براي من دعا مي كرد و بعد براي بابا سجاده اي پهن مي كرد تا بابا هم بعد از نمازش براي من دعا كند.
یادم نمی رود که مادر «ساعت ها» روی پا می ایستاد و ناهار و شام آماده می کرد تا ما «نیم ساعتی» سر سفره دور هم باشیم و ... و این کار هر روزش بود. روزهایی که چه زود سال می شدند و من و بابا بنا به عادت همیشگی، سال ها بود که یک کلمه را از بر کرده بودیم تا بعد از غذا بگوییم: «دست» شما درد نکند.
و من و بابا هیچ وقت نفهمیدیم که مادر چه قدر «دست هایش» درد می کند. دستانی که به لباس شستن، جارو کردن، غذا پختن و گردگیری خانه عادت کرده بود. دست هایی که همیشه هوای من را داشت تا زمین نخورم. دست هایی که خانه را همیشه «یکدست» و تمیز نگه می داشت.
****
و حالاسال هاست که مادر با من حرف می زند، با من که نه، با خودش. با خودش هم نه، با خاطرات من و بابا و خودش.
مادر که روزهای جوانی و دست های مهربانش را به پای من ریخته است، حالاخاطراتش را یکی یکی از روی دیوار و از قاب عکس های کودکی من جمع می کند و این تنها کار او در روزهای تنهايي است.
نمی دانم مادر در سکوت چاردیواری قدیمی تنهایی اش به چه می اندیشد. شاید در اندیشه من است. من، که این روزها بی توجه به مادر، سعی می کنم به نوزاد چندماهه ام یاد بدهم که چگونه «بابا» بگوید و البته فرزندم مثل دوران نوزادی من «بابا» را زودتر از «مامان» یاد می گیرد. انگار «بابا» راحت تر از «مامان» است!
مادر شاید به کنج خانه و گوشه گوشه اتاق های خانه ۳۰ سال قبل می اندیشد، همان جایی که من تازه راه رفتن را یاد گرفتم. و حالاآنقدر راه را رفته ام که فرسنگ ها از مادر دور شده ام.
مادر میانسال و «قد خمیده» من احتمالاً در این اندیشه است که من چه قدر زود قد کشیدم و در اثنای آب شدن مادر یک باره به «دریا» رسیدم و چه قدر زود ازدواج کردم.مادر این روزها بعد از نماز، دستان خود را بالامی برد و باز هم قبل از همه برای من دعا می کند و بعد برای بابا طلب آمرزش.
مادر من كه حالاحافظه خيلي خوبي ندارد، این روزها به روزهایی می اندیشد که با دست هاي مادرانه اش موهای مرا شانه می زد.
****
و تاریخ پر از مادرانی است که بی آنکه مورخ بداند، چقدر دست هایشان درد می کرد.

شنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۹

صفحه سفيد

صفحه سفيد



نگاه كردن به صفحه سفيد براي آرامش اعصاب مفيده. اون هم در كشور ما كه همه اعصاب ها كمي تا خيلي به هم ريخته ست و لازمه كه ما ايراني ها روزانه هر چند دقيقه يك بار به چند صفحه سفيد (بدون آرم) خيره بشيم و به خودمون بقبولونيم كه ... بالاخره همه چيز درست ميشه.

شما رو به ديدن چند صفحه سفيد دعوت مي كنم:
































































































براي مشاهده صفحه های سفید بيشتر اينجا كليك كنيد (مخصوص اونهايي كه ديگه به آخر خط رسيدند و تحمل وضعيت موجود رو ندارند و خيلي سخت باورشون مي شه كه يه روز همه چيز درست بشه)

دوشنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

يادداشت روز پدر

يادداشت روز پدر
(منتشر شده در روزنامه)
راز سرمشق هاى معلم
مهدى جابرى
«بابا نان داد، بابا آب داد» و من چه ساده مثل آب خوردن مى نوشتم و مى خواندم و بابا را «بخش» مى كردم؛ بابايى كه دو بخش بيشتر نداشت و آن دو بخش هم خودش نبود، بلكه «آب» و «نانى» بود كه او سر سفره ما مى گذاشت.
ايستگاه ۱۵ خرداد!
و بابا در ميان اجبار سرمشق هاى معلم، آب مى آورد و نان مى داد و بى آن كه من بدانم، آرام ـ آرام و نم نم «آب» مى شد، بخش بخش مى شد و من هيچ وقت نفهميدم كه پدر، قبض هاى «آب» را چگونه پرداخت مى كرد و چگونه «نان» درمى آورد از تنور داغ روزگار، براى من، برادرم و خواهرم.
مولوى
و من چه ساده مى خواندم كه «برادر انار دارد» بى آن كه بدانم انار را بابا براى او خريده است؛ هر چند تقصير من نبود، چرا كه هيچ جاى كتاب اين را ننوشته بود و جالب اين كه راز همه اين سرمشق ها و درس ها حتى در كتاب هاى راهنمايى، دبيرستان و دانشگاه هم فاش نشد.
ترمينال جنوب
پدر هر جمعه دست مرا مى گرفت و مى برد به جايى كه نامش قطعه بود و او در رديف ۱۹ آرام آرام گريه مى كرد و من بچه تر از آن بودم كه راز اين اشك ها را جويا شوم.
على آباد
و من روز به روز قد مى كشيدم و بابا مثل روزهاى دبستان من، تجزيه مى شد: «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»، «بـ كوچك»، «الف بى كلاه»! و من هر روز گستاخ تر از ديروز معتقد بودم كه همين چهار حرف تكرارى، كوچك و بى كلاه هم از «سر» بابا زياد است!
حرم مطهر
يك لحظه به خودم آمد. بايد از قطار مترو پياده مى شدم. خارج شدم. تاكسى ها برايم بوق مى زدند اما من كه دست در جيب، پول خردهايم را مى شمردم، پياده تا قطعه ۸۶ رفتم. باباى چهار حرفى من، بى آن كه حرفى براى گفتن داشته باشد، آرام تر از هميشه در رديف ۲۰ آرميده است.
بابا ديگر غم نان ندارد و حالا انگار نوبت من است كه براى پسرم آب بياورم، به او نان بدهم و او مرا با حركت دست هاى كوچكش «بخش» كند و من با ضرب حركت اين دست ها، تجزيه شوم: «بـ كوچك، الف بى كلاه، بـ كوچك، الف بى كلاه»!
و من كه خود قدر پدر را ندانستم، به پسرم چه بگويم ! شايد او نيز روزى در يك قطعه از اين زمين كوچك، در رديف ۲۱ راز سرمشق هاى معلم را كشف كند!

چهارشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۸

كارهاي كودكي، كودك كار






كارهاى كودكى، كودك كار



*«صد و بيست و يك، صد و بيست، صد و نوزده.»


پسرك گريه نكن. شايد «جمع» شدى و «سامان» گرفتى. شايد جمع آورى ات كردند و ساماندهى شدى!


*«صد و هشت، صد و هفت، صدو شش.»


تو چه مى دانى پسرك! شايد تو را بردند و گفتند كه : «ديگر كار نكن، حقوق ماهانه ات را مى دهيم. خرج پدرت هم با ما. به مادرت هم بگو بيايد. سفره شهر باز است. تو كه خرجى ندارى.»


*«صد، نود و نه، نود و هشت.»


پسرجان! مرد آينده! مرد كه گريه نمى كند. هرچند تو هنوز مانده تا بفهمى كه چرا مرد با درد «هم قافيه» است و «رديف» اين شعر كجاست و آيا اصلاً قصه تو رديف دارد تو چه مى دانى شايد در بودجه شهر برايت «رديفى» پيدا شده است كه دخل و خرجت از اين به بعد جور شود، رديف شود و تو در رديف آن همسن و سال هايت قرار بگيرى كه دست پدر در دستشان است نه مأمور، و دست مادر، سرشان را نوازش مى كند نه مأمور و مددكار.


*«نود، هشتاد ونه، هشتاد و هشت.»


پسرك! جاى تو در اين چهار راه خالى است. دلم برايت لك زده و شيشه ماشينم چه قدر لك برداشته و تو اين بار نيستى تا روى آن «ها» كنى و دستمال «گاز پاك كن» مادرت را روى آن بكشى.پسرك! كار كردنت يك جور دل آدم را آتش مى زند و كار نكردن و نبودنت بدن آدم را سرد مى كند، در اين فصل گرم كه بهارش را تو نفهميدى و من به هدر دادم.


*«شصت و يك، شصت، پنجاه و نه.»


مرد فردا! آقاى خودت! براى كار كردن زود است. تو بايد اول به مدرسه مى رفتى و «علم» بهتر است يا «ثروت» را ياد مى گرفتى و بعد «كار» را انتخاب مى كردى. اول، شعر «برو كار مى كن مگو چيست كار» را از بر مى كردى و بعد كودك كار مى شدى و «مى رفتى و كار مى كردى و نمى گفتى كه كار چيست.»


*«چهل و سه، چهل ودو، چهل و يك.»


پسرك! برخيز! تو را جايى مى برند كه شايد ساعتى ديگر رهايت كنند. مثل هميشه! شايد ديگر رهايت نكنند براى هميشه. شايد بسته به سن و سالت، فكرى به حالت كردند تا ديگر به خيابان برنگردى، تا هميشه.


*«چهل، سى و نه، سى و هشت.»


اين چراغ قرمز لعنتى چه قدر دير سبز مى شود وقتى تو نيستى لابه لاى اين ماشين ها، پشت چراغ، سر اين چهارراه.


سى و هفت، سى و شش، سى و پنج.‎/.»

شنبه ۱۹ آوریل ۲۰۰۸

اينجا را براي خودم مي نويسم تا يادم باشم!
تو را به خدا نخوانيد...!
براي خواندن، مطلب زياد است و فرصت، زيادتر!

*ايستادن در بيابان،
و فرياد زدن،
و جوابي نشنيدن،
و به اين كار ادامه دادن،

قدرتي مي خواهد خارج از توان بشر. بشري كه هرچه باشد و هر كه باشد، آخر مي شكند.
... و من شكستم.
نه اينكه چيزي را شكسته باشم! (شكسته شدم.)
شكستم تا ثابت كنم كه انسان شكستني است!

تا ثابت كنم كه در بيابان نمي توان ايستاد
و فرياد زد
و جوابي نشنيد
و به اين كار ادامه داد.

در بيابان بايد به خاك بنشيني
و ساكت باشي
و انتظار پاسخ سكوتت را نداشته باشي
و...
ادامه ندهي!

شنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۸

دار

كنار خيابان ايستاده بود
فرياد مي زد: دار آباد!
"دار" آباد!
...
او ...
حلاج بود!

یکشنبه ۶ آوریل ۲۰۰۸

بهار










...
اندك اندك مي رسد اينك بهار
خوش به حال روزگار...


بهاري باشيد!
زمستان را فراموش نكنيد!...

استقبال از بهار_3


بهار شايد ... اصلاً نباشد

مهدى جابرى


بهار و نوروز بيش از هر كس به كودكان تعلق دارد، چرا كه آنها با روح لطيف خود، بهار را بهتر احساس مى كنند و نوروز، كودكان را نماد روزهاى نو و نو شدن مى داند.
در اين ميان اما كودكانى هستند كه از نوروز فقط يك نقاشى ساده در دست دارند و بهار را از شاخه سبز شده اى به تماشا مى نشينند كه در كنار پنجره و بيرون از اتاق نمايان است.
پنجره احساس كودك در يك چهارديوارى چهار فصل قرار دارد كه رو به كوچه هاى بيرون پرورشگاه باز مى شود.
شاخه سبز براى آنها نشان بهار است و ميوه هايش نويد تابستان را مى دهد. زردى برگ هايش، پائيز را براى كودك نقاشى مى كند و زمستان را مى توان از سفيدى شاخه ها حس كرد.
آن زمان كه ما پنجره هاى خانه مان را باز كرده ايم تا نسيم، روز ميلاد اقاقى ها را جشن بگيرد و آن هنگام كه كودك ما با انگشتانش، سين هاى سفره را مى شمارد و هفتمين بهار زندگى اش را تجربه مى كند، در همسايگى ما و شايد يك خيابان آنطرف تر، كودكى كه شايد يك معلول ذهنى و يا جسمى باشد، در يك پرورشگاه مشغول شمارش انگشتان خود است و حتى چشمى هم به در ندوخته است تا شايد پدر و مادرش را ببيند؛ والدينى كه او را شايد به خاطر يك يا دو انگشت كمتر و يا حركات ناموزون دست و پا و معلوليت ذهنى رها كرده اند.
كودكان عقب مانده ذهنى، در گفتارهاى پراكنده شان، هر روز جلوتر از ذهنشان حركت مى كنند و سعى مى كنند هيچ تصورى از آنهايى كه رهايشان كردند، نداشته باشند. بهار ولى خيلى زود مى گذرد و تنها احساسى كه در من و تو باقى خواهد ماند اين است كه بهار چه كوتاه بود؛ به اندازه يك چهارم زندگى، يك چهارم از يك نفس كه هر آن شايد بالا نيايد؛ به اندازه يك چهارم بالا نيامدن يك نفس و در اين ميان، بهار آنقدر ارزش ندارد كه من و تو، لبخندى را از لبان كوچك اين كودكان دريغ كنيم.
بهار اما سريع تر از آن مى گذرد كه ما فرصت احساس كردنش را داشته باشيم. در هواى بهار اگر يك دم نفس كشيدى، بازدم آن بخارى است كه در زمستان سرد بر شيشه اتاق مى نشيند و شايد تنها احساسى كه از بهار در ذهن و جان كودكان بى سرپرست و كم توان باقى مى ماند اين است كه بهار چقدر سرد بود! سردتر از زمستان و حتى تابستان!
چشم هاى زيادى اين روزها نگران ما نيست، چرا كه در پشت اين چشم ها، نقش و تصويرى از من و تو وجود ندارد. من و تو براى اين چشم ها معنايى نداريم ولى حداقل به خاطر چشم هاى خودمان، از كودكان بى سرپرست و كم توان ذهنى و جسمى يادى كنيم و بفهميم كه بهار فقط آن چيزى نيست كه كودكان ما مى بينند و ما خودمان مى بينيم.

بهار يك لفظ است ولى ترجمه اش به تعداد همه آنهايى است كه از بهار لذت مى برند و نمى برند.
بهار شايد شاخه سبزى باشد كه كودكى، آن را از پشت پنجره مى بيند؛ شاخه اى كه تنه و ريشه اش چند متر پائين تر از نگاه و تصور كودك قرار دارد.
بهار شايد... اصلاً نباشد.


استقبال از بهار_2

سين هايى كه «سالمند» شدند

مهدى جابرى

سال هايى نه چندان دور، من و تو سال نو را با لباس هايى نو آغاز مى كرديم و چشمانمان به دست پدر بود تا يك ۲۰ ريالى نو را به ما هديه دهد و از مادر مى خواستيم كه كوزه سبز شده را سر سفره هفت سين و كنار قرآن بگذارد.
پدر سكه ۲۰ ريالى نو را با دستان پينه بسته و پر از چين و چروكش به ما هديه مى داد. پدر اما به ديوار خيره مى شد؛ به عكس هاى من و تو كه فرزند خردسال او بوديم.
سال ها گذشت. كودك ديروز براى خودش مردى شده است. من و تو امروز به فرزندانمان دو هزار تومانى تا نخورده هديه مى دهيم و او با لباس هاى نو و چهره شاد از سر و كول ما بالا مى رود.
اما چشمان پدر هنوز به ديوار خيره است، به عكس كودكى هاى سال هاى دور من و تو.پدر در اين انديشه است كه اى كاش، آن روز به من و تو بيشتر از ۲۰ريال هديه مى داد. اى كاش لباس هاى ما را نوتر از آنچه بود، تهيه مى كرد.
پدر امروز هفت سين خود را كنج آسايشگاه و با شش «سالمند» ديگر پهن كرده است. هفت سين پدر اما روى ديوار است؛ قاب عكس هاى يك تا هفت سالگى من و تو. سيماى ما كه روى ديوار آسايشگاه آويزان است، پدر را به ياد سين هاى سفره سى سال قبل مى اندازد و پدر در اين انديشه است كه اى كاش براى من و تو سفره هفتصد سين پهن مى كرد تا امروز پس از سى سال، حداقل «يك سين» از آن را به ياد داشته باشيم، اما دريغ از نيم سين ....
پدر نگاهش به دور دست ها است. شايد دستى از دور دستگير او باشد، اما اى كاش آن دست، دستان من و تو باشد.
ما هم خوب مى دانيم كه نوروز حال و هواى هميشگى را ندارد. ۲۰ ريالى هاى پدر انگار صفاى ديگرى داشت. هزار تومانى ها چنگى به دل نمى زند. به فرزندمان كه نگاه مى كنيم از خودمان متنفر مى شويم، چرا كه ما هم روزگارى با لباس نو از دوش پدر بالا مى رفتيم. ما خوب مى دانيم كه «آينده» ما نيز چيزى جز «حال» پدر نيست!
سايه پدر بهترين سين سفره بود ولى ما الفباى سايه را دگرگون كرديم و از آن آسايشگاهى ساختيم تا در خانه مان جز سايه و هاله اى از ياد پدر چيزى باقى نماند.

پدر حتى نمى داند كه من و تو، مادر را به كدام آسايشگاه سپرده ايم، اما مادر كه سياهى موهايش، سبزترين سين سفره ما بود، اكنون در سفره اش سه سين بيشتر ندارد: سفيدى مو، سالمندى و سكوت! سين چهارم شايد سنگ باشد؛ سنگى كه جز تاريخ تولد مادر و سن او، آه و حسرت ديگرى را براى ما باقى نگذارد.
با اين حال، مادر كه چشمانش ديگر سو ندارد، هنوز هم دلش رضا نمى دهد كه ذره اى سين از سرور و سلامت من و تو كاسته شود.
پدر اما هنوز سين هاى سفره ۳۰ سال قبل را مى شمارد. چشمان پدر، سين هاى سفره را جابه جا مى بيند ولى هرچه هست، بيشتر و كمتر از هفت نيست. او در اين انديشه است كه كدام سين را از ما دريغ كرد كه امروز او را «سين جيم» مى كنيم!ا
ين روزها چشمان زيادى كنج آسايشگاه و پشت درهاى بسته اتاق ها، نگران من و توست. شايد دستى بر در بكوبيم و درهاى بسته را باز كنيم. شايد پس از مدت ها، مادر به آرزوى ديرين خود برسد و چند دقيقه اى در خانه با من و تو و با پدر، كنار يك سفره بنشيند. شايد آرزوى كهنه پدر براى لحظه اى در آغوش كشيدن من و تو برآورده شود، چرا كه ما هنوز هم براى او همان كودك هميشگى هستيم.

تلخ است اما دور از حقيقت نيست كه تحويل سال نو براى بسيارى از سالمندان، از سال ها قبل كهنه شده است. چشمان بسيارى از بس به درها خيره ماند، عاقبت خاك گل كوزه گران شد و من و تو آنقدر چشم بر همه چيز بستيم كه ديگر هيچ درى به رويمان باز نمى شود.

تلخ است اما نبايد واقعيت را دور از ذهن داشت. مادران با احساسى كه نيمى از بدن خود را حس نمى كنند، كنج آسايشگاه ها روى چرخ نشسته اند و تسبيح در دست، براى من و تو دعا مى كنند.

بسيارى از سالمندان از بس سال ها تنها مانده اند، حتى نام يكى از هفت فرزند خود را نيز به ياد ندارند ولى ما خودمان را «به آن راه زده ايم»؛ راهى كه كيلومترها با پدر و مادر فاصله دارد، اما غافل از آنيم كه توشه راه را مادر برايمان بسته است و او در اين ميان:
غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت
پياده آمده بود و پياده خواهد رفت

شنبه ۵ آوریل ۲۰۰۸

استقبال از بهار_1







گزارشي از وضعيت سالمندان در آسايشگاه
تنها در ........................................................................... انتها


مهدى جابرى


انتهاى كهريزك، بلوار مرحوم دكتر حكيم زاده، خانه سالمندان كهريزك؛ آرى! زندگى همين جاست! تو كجايى؟!
به محوطه آسايشگاه كه وارد مى شوى، جوان هاى ديروز را مى بينى كه كوله بار تجربه پشت آنها را خم كرده است. نگاهشان به دور دست ها است، شايد دستى از دور، دستگير آنها باشد.
مادرى كه سياهى موهايش را فداى سفيدبختى فرزندانش كرده است، ولى بچه هايش را نمى شناسد و در حقيقت، بچه هايش او را نمى شناسند، مى گويد: بچه هايم را با زحمت بزرگ كردم ولى آنها... قرار بود با دخترم زندگى كنم كه او هم به من گفت مادر! شما بايد به كهريزك بروى! من هم غرور داشتم و نمى خواستم سربار زندگى او باشم. مى خواهم آنها را فراموش كنم و خودم هم دوست ندارم به جوانى باز گردم.
كمى آن طرف تر، در داخل آسايشگاه، ربابه نشسته است. بالاى سر او، عكس كودكى روى ديوار به چشم مى خورد و چه تقابل غمگينى؛ كودك و سالمند! او مى گويد: بيش از ۱۰ سال است كه فاميل هايم مرا آورده اند اينجا، يك دختر دارم كه پس از ازدواج به شهرستان رفته است و هنوز خبرى از من ندارد و اصلاً نمى داند كه من اينجا هستم. شايد هم مى داند، چون او با فاميل هايش در ارتباط است! اگر دخترم دنبال من بيايد، حتماً با او مى روم؛ البته اگر مزاحمش نباشم. چون او را دوست دارم و در حالى كه اشك هايش خاطرات او را خيس مى كند، از او مى پرسم: آيا براى دخترت دعا مى كنى؟ مى گويد: خب! من ننه او هستم! بايد دعا كنم.
كمى دورتر، مادر با احساسى است كه يك طرف بدنش را حس نمى كند. مى گويد: شوهرم فوت كرده است و من هم سكته كرده ام. بچه هايم خانه ام را فروختند و مرا دربه در كردند. اين جا را بيشتر از خانه بچه هايم دوست دارم.
دورتر از آسايشگاه مادران كه با دعايشان ملاقات كنندگان شان را بدرقه مى كنند، آسايشگاه پدران است.
مردى ۵۰ ساله كه عمرى چرخ زندگى خانواده اش را حركت مى داده است، اكنون خود روى چرخ نشسته و همسرش او را كنار ما مى آورد. از او مى پرسم: چند تا بچه دارى؟ ۲ تا. آيا آنها را دوست دارى؟ او كه به سختى مى تواند صحبت كند، در برابر اين سؤال فقط گريه مى كند. مى گويد: همسرم مى خواهد از من جدا شود. همسرش در جواب او مى گويد: ۱۸ سال با او زندگى كرده ام، ۲ سال است كه معلول شده و من نمى توانم مخارج او را تأمين كنم. اجاره خانه مى دهم و ۲ تا بچه را هم سرپرستى مى كنم. بيشتر از اين نمى توانم.
پدرى ۸۰ ساله كه ۵ فرزند مجرد دارد، مى گويد: بچه هايم الآن در خانه خودم هستند ولى مرا ميان خودشان راه نمى دهند. از نظر جسمى هم كاملاً سالم هستم. بچه هايم را خيلى دوست دارم، اگر بخواهند با آنها زندگى مى كنم!


استعدادهاى خفته
شايد ما آنها را فراموش كنيم، ولى آنها خودشان را فراموش نمى كنند.
نصيب مى گويد: من در اينجا خودم را پيدا كردم، ديگران را پيدا كردم. حتى خدا را هم در اينجا يافتم! او كه در مدت اقامت خود در آسايشگاه، اشعار فراوانى سروده، تخصص اصلى اش سنگ كارى است ومى گويد كه حتى در طرح سنگ كارى حرم امام رضا(ع) شركت داشته است.
وى مى گويد: من در اينجا آواز مى خوانم، تمرين دف دارم و در نقش فردوسى اجراى نقش مى كنم.نصيب كه از همه فرزندان خود راضى است، تنها علت اقامت خود در آسايشگاه را غرور سالمندى خويش مى داند و حال يك بيت از او:ما در اين جا به اميد گذر دوست خوشيمتا شود شمع رخش، روشنى محفل ما
آقاى هدايت زاده كه ۷۰ سال دارد و سابقه اقامت او در آسايشگاه به ۱۰ سال مى رسد، خود را نويسنده كتاب و نمايشنامه معرفى مى كند و مى گويد: من با يكى از انتشارات معتبر همكارى داشتم و كتاب هاى خود را از اين طريق به چاپ مى رساندم. وى خود را نويسنده ۱۰ عنوان كتاب و نمايشنامه مى داند كه از اين ميان، كتاب هاى سرپوش سربى و توفاقى (نام پرنده) و نمايشنامه «آن ها كه زنده اند» از آثار اوست. البته در ميان اين سالمندان، افراد متخصص ديگرى نيز وجود دارند كه در ميان آنها خلبان، روزنامه نگار، نقاش و كشاورز هم به چشم مى خورد.
از زبان كارشناسان

محسن پزشكى، مدير روابط عمومى آسايشگاه خيريه كهريزك، آمار سالمندان اين آسايشگاه را بيش از ۱۲۰۰ نفر عنوان مى كند. وى مهمترين مشكل خانواده هاى اين سالمندان را براى نگهدارى والدين، گرفتار بودن آنها مى داند. پزشكى معتقد است كه اين سالمندان با توجه به شرايط حاكم بر خانواده و نيز با نظر به خدماتى كه به آنها ارائه مى شود، محيط آسايشگاه را ترجيح مى دهند.
فاطمه فتوحى، مددكار اجتماعى نيز مى گويد: سالمندانى را كه به خانه سالمندان منتقل مى شوند، مى توان به سه دسته تقسيم كرد: اول سالمندانى كه محيط خانوادگى آنها عاطفى نبوده است و از سوى فرزندان طرد شده اند. اين گونه افراد معمولاً ملاقات كننده كمترى دارند و يا اصلاً ندارند و به هيچ وجه حاضر نيستند به خانه باز گردند و حتى به مرخصى هم نمى روند.
فتوحى دسته دوم سالمندان را افرادى مى داند كه داراى خانواده هاى عاطفى بوده اند كه به علت مشكلات مالى و دسترسى نداشتن به امكانات، به آسايشگاه ها سپرده مى شوند. اين مددكار اجتماعى معتقد است كه اين گونه افراد و فرزندان آنها در كوتاه مدت دچار يأس و نا اميدى مى شوند. وى دسته سوم را سالمندان بى جا و مكان معرفى مى كند كه كسى را هم نمى شناسند و در بعصى موارد هيچ گونه هويت و كارت شناسايى هم ندارند. به اعتقاد او، اين افراد از حضور خود در آسايشگاه ها راضى اند و اينجا را خانه خود مى دانند.
مريم قلهكى، كارشناس روان شناسى، معتقد است كه سالمندان آسايشگاه ها اغلب فرزندانى مستأصل، معتاد، بيكار و فرارى دارند. به اعتقاد او عوامل مختلفى موجب طرد شدن سالمندان از سوى فرزندانشان مى شود كه مى توان به اشتغال و ازدواج فرزندان، مخالفت افراد خانواده همچون داماد و يا عروس براى نگهدارى از سالمند، كمبود فضا و مكان براى رسيدگى به سالمند و مشكلات مالى اشاره كرد.
قلهكى علاوه بر موارد بالا، معذب بودن فرد سالمند، غرور او و يا بى كسى وى را از علت هاى روى آوردن سالمندان به آسايشگاه ها مى داند.
در اين ميان، نكته قابل تأمل و توجه اين است كه برخى از سالمندان با شرايط روحى و روانى كاملاً مناسب و سالم به آسايشگاه ها منتقل مى شوند ولى پس از مدتى بيمارى هاى مختلف روحى و روانى به سراغ آنها مى آيد.
فتوحى با تأييد اين مطلب مى گويد: بويژه اگر سالمند فردى آگاه باشد، دلشكسته مى شود و از بعد عاطفى آسيب مى بيند. اين گونه افراد با اين تصور كه افرادى بى فايده، سربار و ناتوان اند، دچار مشكلات روحى و روانى مى شوند.به نظر مى رسد سرگرم شدن سالمندان و استفاده از توانايى هاى آنها (حتى به ميزان اندك) مانع برخى ضربه هاى روحى به آنها است و روحيه اعتماد به نفس و ارزش نهادن به خويشتن را در آنان تقويت مى كند.
محسن پزشكى در اين باره مى گويد: در واحد فرهنگى آسايشگاه كهريزك، از استعدادهاى سالمندان همچون نقاشى، آواز خوانى و موسيقى استفاده مى شود. برخى از سالمندان هم كه در زبان انگليسى تخصص دارند، در واحد ترجمه آسايشگاه مشغول به كارند.
به اعتقاد وى، شركت سالمندان در كارگاه هاى توان بخشى با توجه به توان جسمى آنها، آنان را در خود باورى و شكوفا شدن استعدادهايشان كمك مى كند.

از زبان فرزندان

با وجود پيگيرى هاى بسيار و همكارى مسئولان آسايشگاه، براى ارتباط با فرزندانى كه والدين خود را به خانه سالمندان سپرده اند، توفيقى نيافتيم و تنها توانستيم با دو خانواده در اين باره صحبت كنيم.
علت دسترسى نداشتن به فرزندان اين سالمندان را مى توان اين چنين بر شمرد: برخى از افراد پس از اطمينان از انتقال والدين شان به آسايشگاه، هيچ نشان و آدرسى از خود به جاى نمى گذارند. برخى افراد هم از طريق رابط با والدين شان در آسايشگاه ارتباط دارند و دسترسى مستقيم به آنها محال است. برخى از افراد هم نشانى اشتباه از خود به جاى مى گذارند كه در تهيه اين گزارش، با تمامى اين موارد رو به رو شديم.
يكى از فرزندان كه ۶ سال پيش پدر خود را به آسايشگاه سپرده است، علت اين كار را عصبى بودن پدرش مى داند. او مى گويد: ما ۶ خواهر هستيم كه برادر نداريم. خواهران ديگرم حاضر نيستند پدرم را نگهدارى كنند. من هم براى نگهدارى از پدرم، با شوهرم درگير شدم و اختلاف خانوادگى داريم.
اين فرد معتقد است كه پدرش در آسايشگاه راحت تر است، چون از منت بچه هايش به دور خواهد بود.او مى گويد: اوايل هر هفته به پدرم سر مى زدم، ولى الآن اصلاً فرصت ندارم. خواهرهايم نيز هنوز به ديدار او نرفته اند.
وى در ادامه مى گويد: پدرم تاجر بود. ما در ناز و نعمت بزرگ شديم. او اصلاً فكرش را هم نمى كرد كه ما با او اين گونه رفتار كنيم. وى در جواب اين سؤال ما كه آيا دوست دارى بچه هايت، همين رفتار را با شما داشته باشند، فقط سكوت كرد! و وقتى از او پرسيديم كه سرنوشت پدرت چه خواهد بود؟ گفت: او هيچ وقت به خانه باز نمى گردد!

سرنوشت

شايد به جز سالمندان آسايشگاه، هيچ كس به عمق واژه سرنوشت پى نبرد و سرنوشت آنها حقيقت تلخى است كه باز هم فقط خودشان قدرت رويارويى با آن را دارند.
«رجبعلى.ج» كه هيچ اطلاعى از فرزندانش ندارد، مى گويد: نمى دانم كدام روز؟ كجا؟ در كدام گوشه؟ روى كدام تخت؟
«حسين.م» كه فرزندانش هرگز به ديدار او نرفتند، مى گويد: شيشه نازك تنهايى من خيلى بى صدا خواهد شكست!
به يك مادر سالمند گفتم: مادر! سرنوشت!؟ نگاهى به آسمان كرد، آهى كشيد و گفت:
غروب، در نفس گرم جاده خواهم رفت
پياده آمده بودم، پياده خواهم رفت!
تلخ اما واقعي
هرچند مسئولان و دست اندركاران آسايشگاه ها از رفاه و آسايش سالمندان خبر مى دهند و از هزينه شدن بودجه هاى ميلياردى براى آنها سخن مى گويند، با اين حال، وضع موجود گوياى حقيقتى ديگر است كه اين ادعاها را تأييد نمى كند. سالمندان بسيارى هستند كه ترجيح مى دهند به جاى وعده هاى غذايى، فقط نان خالى و يا بيسكويت بخورند. بدن آنها قدرت جذب و هضم برنج شيشه اى را ندارد. آنان خوردن غذاهاى چند روزه (به قول خودشان) را تاب نمى آورند؛ غذاهايى كه براى چندمين بار گرم مى شود.
آنها مى خواهند بدانند كه آيا بودجه هاى چند ميلياردى، صرف هزينه هاى كاركنان (حقوق، وام و...) مى شود و يا فقط به خود سالمندان اختصاص دارد.
آيا اين بودجه ها ارتفاع ساختمان هاى تجارى وابسته به اين آسايشگاه ها را بالا مى برد و يا اين كه درد و رنج سالمندان را عميق تر مى كند.