دوشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۹
دست هاي مادرانه
شنبه ۳۰ مهٔ ۲۰۰۹
صفحه سفيد
صفحه سفيد
نگاه كردن به صفحه سفيد براي آرامش اعصاب مفيده. اون هم در كشور ما كه همه اعصاب ها كمي تا خيلي به هم ريخته ست و لازمه كه ما ايراني ها روزانه هر چند دقيقه يك بار به چند صفحه سفيد (بدون آرم) خيره بشيم و به خودمون بقبولونيم كه ... بالاخره همه چيز درست ميشه.
شما رو به ديدن چند صفحه سفيد دعوت مي كنم:
براي مشاهده صفحه های سفید بيشتر اينجا كليك كنيد (مخصوص اونهايي كه ديگه به آخر خط رسيدند و تحمل وضعيت موجود رو ندارند و خيلي سخت باورشون مي شه كه يه روز همه چيز درست بشه)
دوشنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۸
يادداشت روز پدر
چهارشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۸
كارهاي كودكي، كودك كار
شنبه ۱۹ آوریل ۲۰۰۸
اينجا را براي خودم مي نويسم تا يادم باشم!
تو را به خدا نخوانيد...!
براي خواندن، مطلب زياد است و فرصت، زيادتر!
*ايستادن در بيابان،
و فرياد زدن،
و جوابي نشنيدن،
و به اين كار ادامه دادن،
قدرتي مي خواهد خارج از توان بشر. بشري كه هرچه باشد و هر كه باشد، آخر مي شكند.
... و من شكستم.
نه اينكه چيزي را شكسته باشم! (شكسته شدم.)
شكستم تا ثابت كنم كه انسان شكستني است!
تا ثابت كنم كه در بيابان نمي توان ايستاد
و فرياد زد
و جوابي نشنيد
و به اين كار ادامه داد.
در بيابان بايد به خاك بنشيني
و ساكت باشي
و انتظار پاسخ سكوتت را نداشته باشي
و...
ادامه ندهي!
شنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۸
یکشنبه ۶ آوریل ۲۰۰۸
استقبال از بهار_3
مهدى جابرى
در اين ميان اما كودكانى هستند كه از نوروز فقط يك نقاشى ساده در دست دارند و بهار را از شاخه سبز شده اى به تماشا مى نشينند كه در كنار پنجره و بيرون از اتاق نمايان است.
پنجره احساس كودك در يك چهارديوارى چهار فصل قرار دارد كه رو به كوچه هاى بيرون پرورشگاه باز مى شود.
شاخه سبز براى آنها نشان بهار است و ميوه هايش نويد تابستان را مى دهد. زردى برگ هايش، پائيز را براى كودك نقاشى مى كند و زمستان را مى توان از سفيدى شاخه ها حس كرد.
آن زمان كه ما پنجره هاى خانه مان را باز كرده ايم تا نسيم، روز ميلاد اقاقى ها را جشن بگيرد و آن هنگام كه كودك ما با انگشتانش، سين هاى سفره را مى شمارد و هفتمين بهار زندگى اش را تجربه مى كند، در همسايگى ما و شايد يك خيابان آنطرف تر، كودكى كه شايد يك معلول ذهنى و يا جسمى باشد، در يك پرورشگاه مشغول شمارش انگشتان خود است و حتى چشمى هم به در ندوخته است تا شايد پدر و مادرش را ببيند؛ والدينى كه او را شايد به خاطر يك يا دو انگشت كمتر و يا حركات ناموزون دست و پا و معلوليت ذهنى رها كرده اند.
كودكان عقب مانده ذهنى، در گفتارهاى پراكنده شان، هر روز جلوتر از ذهنشان حركت مى كنند و سعى مى كنند هيچ تصورى از آنهايى كه رهايشان كردند، نداشته باشند. بهار ولى خيلى زود مى گذرد و تنها احساسى كه در من و تو باقى خواهد ماند اين است كه بهار چه كوتاه بود؛ به اندازه يك چهارم زندگى، يك چهارم از يك نفس كه هر آن شايد بالا نيايد؛ به اندازه يك چهارم بالا نيامدن يك نفس و در اين ميان، بهار آنقدر ارزش ندارد كه من و تو، لبخندى را از لبان كوچك اين كودكان دريغ كنيم.
بهار اما سريع تر از آن مى گذرد كه ما فرصت احساس كردنش را داشته باشيم. در هواى بهار اگر يك دم نفس كشيدى، بازدم آن بخارى است كه در زمستان سرد بر شيشه اتاق مى نشيند و شايد تنها احساسى كه از بهار در ذهن و جان كودكان بى سرپرست و كم توان باقى مى ماند اين است كه بهار چقدر سرد بود! سردتر از زمستان و حتى تابستان!
چشم هاى زيادى اين روزها نگران ما نيست، چرا كه در پشت اين چشم ها، نقش و تصويرى از من و تو وجود ندارد. من و تو براى اين چشم ها معنايى نداريم ولى حداقل به خاطر چشم هاى خودمان، از كودكان بى سرپرست و كم توان ذهنى و جسمى يادى كنيم و بفهميم كه بهار فقط آن چيزى نيست كه كودكان ما مى بينند و ما خودمان مى بينيم.
بهار يك لفظ است ولى ترجمه اش به تعداد همه آنهايى است كه از بهار لذت مى برند و نمى برند.
بهار شايد شاخه سبزى باشد كه كودكى، آن را از پشت پنجره مى بيند؛ شاخه اى كه تنه و ريشه اش چند متر پائين تر از نگاه و تصور كودك قرار دارد.
بهار شايد... اصلاً نباشد.
استقبال از بهار_2
سين هايى كه «سالمند» شدند
مهدى جابرى
سال هايى نه چندان دور، من و تو سال نو را با لباس هايى نو آغاز مى كرديم و چشمانمان به دست پدر بود تا يك ۲۰ ريالى نو را به ما هديه دهد و از مادر مى خواستيم كه كوزه سبز شده را سر سفره هفت سين و كنار قرآن بگذارد.
پدر سكه ۲۰ ريالى نو را با دستان پينه بسته و پر از چين و چروكش به ما هديه مى داد. پدر اما به ديوار خيره مى شد؛ به عكس هاى من و تو كه فرزند خردسال او بوديم.
سال ها گذشت. كودك ديروز براى خودش مردى شده است. من و تو امروز به فرزندانمان دو هزار تومانى تا نخورده هديه مى دهيم و او با لباس هاى نو و چهره شاد از سر و كول ما بالا مى رود.
اما چشمان پدر هنوز به ديوار خيره است، به عكس كودكى هاى سال هاى دور من و تو.پدر در اين انديشه است كه اى كاش، آن روز به من و تو بيشتر از ۲۰ريال هديه مى داد. اى كاش لباس هاى ما را نوتر از آنچه بود، تهيه مى كرد.
پدر امروز هفت سين خود را كنج آسايشگاه و با شش «سالمند» ديگر پهن كرده است. هفت سين پدر اما روى ديوار است؛ قاب عكس هاى يك تا هفت سالگى من و تو. سيماى ما كه روى ديوار آسايشگاه آويزان است، پدر را به ياد سين هاى سفره سى سال قبل مى اندازد و پدر در اين انديشه است كه اى كاش براى من و تو سفره هفتصد سين پهن مى كرد تا امروز پس از سى سال، حداقل «يك سين» از آن را به ياد داشته باشيم، اما دريغ از نيم سين ....
پدر نگاهش به دور دست ها است. شايد دستى از دور دستگير او باشد، اما اى كاش آن دست، دستان من و تو باشد.
ما هم خوب مى دانيم كه نوروز حال و هواى هميشگى را ندارد. ۲۰ ريالى هاى پدر انگار صفاى ديگرى داشت. هزار تومانى ها چنگى به دل نمى زند. به فرزندمان كه نگاه مى كنيم از خودمان متنفر مى شويم، چرا كه ما هم روزگارى با لباس نو از دوش پدر بالا مى رفتيم. ما خوب مى دانيم كه «آينده» ما نيز چيزى جز «حال» پدر نيست!
سايه پدر بهترين سين سفره بود ولى ما الفباى سايه را دگرگون كرديم و از آن آسايشگاهى ساختيم تا در خانه مان جز سايه و هاله اى از ياد پدر چيزى باقى نماند.
پدر حتى نمى داند كه من و تو، مادر را به كدام آسايشگاه سپرده ايم، اما مادر كه سياهى موهايش، سبزترين سين سفره ما بود، اكنون در سفره اش سه سين بيشتر ندارد: سفيدى مو، سالمندى و سكوت! سين چهارم شايد سنگ باشد؛ سنگى كه جز تاريخ تولد مادر و سن او، آه و حسرت ديگرى را براى ما باقى نگذارد.
با اين حال، مادر كه چشمانش ديگر سو ندارد، هنوز هم دلش رضا نمى دهد كه ذره اى سين از سرور و سلامت من و تو كاسته شود.
پدر اما هنوز سين هاى سفره ۳۰ سال قبل را مى شمارد. چشمان پدر، سين هاى سفره را جابه جا مى بيند ولى هرچه هست، بيشتر و كمتر از هفت نيست. او در اين انديشه است كه كدام سين را از ما دريغ كرد كه امروز او را «سين جيم» مى كنيم!ا
ين روزها چشمان زيادى كنج آسايشگاه و پشت درهاى بسته اتاق ها، نگران من و توست. شايد دستى بر در بكوبيم و درهاى بسته را باز كنيم. شايد پس از مدت ها، مادر به آرزوى ديرين خود برسد و چند دقيقه اى در خانه با من و تو و با پدر، كنار يك سفره بنشيند. شايد آرزوى كهنه پدر براى لحظه اى در آغوش كشيدن من و تو برآورده شود، چرا كه ما هنوز هم براى او همان كودك هميشگى هستيم.
تلخ است اما دور از حقيقت نيست كه تحويل سال نو براى بسيارى از سالمندان، از سال ها قبل كهنه شده است. چشمان بسيارى از بس به درها خيره ماند، عاقبت خاك گل كوزه گران شد و من و تو آنقدر چشم بر همه چيز بستيم كه ديگر هيچ درى به رويمان باز نمى شود.
تلخ است اما نبايد واقعيت را دور از ذهن داشت. مادران با احساسى كه نيمى از بدن خود را حس نمى كنند، كنج آسايشگاه ها روى چرخ نشسته اند و تسبيح در دست، براى من و تو دعا مى كنند.
بسيارى از سالمندان از بس سال ها تنها مانده اند، حتى نام يكى از هفت فرزند خود را نيز به ياد ندارند ولى ما خودمان را «به آن راه زده ايم»؛ راهى كه كيلومترها با پدر و مادر فاصله دارد، اما غافل از آنيم كه توشه راه را مادر برايمان بسته است و او در اين ميان:
غروب در نفس گرم جاده خواهد رفت
پياده آمده بود و پياده خواهد رفت
شنبه ۵ آوریل ۲۰۰۸
استقبال از بهار_1
تنها در ........................................................................... انتها
مردى ۵۰ ساله كه عمرى چرخ زندگى خانواده اش را حركت مى داده است، اكنون خود روى چرخ نشسته و همسرش او را كنار ما مى آورد. از او مى پرسم: چند تا بچه دارى؟ ۲ تا. آيا آنها را دوست دارى؟ او كه به سختى مى تواند صحبت كند، در برابر اين سؤال فقط گريه مى كند. مى گويد: همسرم مى خواهد از من جدا شود. همسرش در جواب او مى گويد: ۱۸ سال با او زندگى كرده ام، ۲ سال است كه معلول شده و من نمى توانم مخارج او را تأمين كنم. اجاره خانه مى دهم و ۲ تا بچه را هم سرپرستى مى كنم. بيشتر از اين نمى توانم.
نصيب مى گويد: من در اينجا خودم را پيدا كردم، ديگران را پيدا كردم. حتى خدا را هم در اينجا يافتم! او كه در مدت اقامت خود در آسايشگاه، اشعار فراوانى سروده، تخصص اصلى اش سنگ كارى است ومى گويد كه حتى در طرح سنگ كارى حرم امام رضا(ع) شركت داشته است.
وى مى گويد: من در اينجا آواز مى خوانم، تمرين دف دارم و در نقش فردوسى اجراى نقش مى كنم.نصيب كه از همه فرزندان خود راضى است، تنها علت اقامت خود در آسايشگاه را غرور سالمندى خويش مى داند و حال يك بيت از او:ما در اين جا به اميد گذر دوست خوشيمتا شود شمع رخش، روشنى محفل ما
فتوحى دسته دوم سالمندان را افرادى مى داند كه داراى خانواده هاى عاطفى بوده اند كه به علت مشكلات مالى و دسترسى نداشتن به امكانات، به آسايشگاه ها سپرده مى شوند. اين مددكار اجتماعى معتقد است كه اين گونه افراد و فرزندان آنها در كوتاه مدت دچار يأس و نا اميدى مى شوند. وى دسته سوم را سالمندان بى جا و مكان معرفى مى كند كه كسى را هم نمى شناسند و در بعصى موارد هيچ گونه هويت و كارت شناسايى هم ندارند. به اعتقاد او، اين افراد از حضور خود در آسايشگاه ها راضى اند و اينجا را خانه خود مى دانند.
قلهكى علاوه بر موارد بالا، معذب بودن فرد سالمند، غرور او و يا بى كسى وى را از علت هاى روى آوردن سالمندان به آسايشگاه ها مى داند.
فتوحى با تأييد اين مطلب مى گويد: بويژه اگر سالمند فردى آگاه باشد، دلشكسته مى شود و از بعد عاطفى آسيب مى بيند. اين گونه افراد با اين تصور كه افرادى بى فايده، سربار و ناتوان اند، دچار مشكلات روحى و روانى مى شوند.به نظر مى رسد سرگرم شدن سالمندان و استفاده از توانايى هاى آنها (حتى به ميزان اندك) مانع برخى ضربه هاى روحى به آنها است و روحيه اعتماد به نفس و ارزش نهادن به خويشتن را در آنان تقويت مى كند.
به اعتقاد وى، شركت سالمندان در كارگاه هاى توان بخشى با توجه به توان جسمى آنها، آنان را در خود باورى و شكوفا شدن استعدادهايشان كمك مى كند.
اين فرد معتقد است كه پدرش در آسايشگاه راحت تر است، چون از منت بچه هايش به دور خواهد بود.او مى گويد: اوايل هر هفته به پدرم سر مى زدم، ولى الآن اصلاً فرصت ندارم. خواهرهايم نيز هنوز به ديدار او نرفته اند.
وى در ادامه مى گويد: پدرم تاجر بود. ما در ناز و نعمت بزرگ شديم. او اصلاً فكرش را هم نمى كرد كه ما با او اين گونه رفتار كنيم. وى در جواب اين سؤال ما كه آيا دوست دارى بچه هايت، همين رفتار را با شما داشته باشند، فقط سكوت كرد! و وقتى از او پرسيديم كه سرنوشت پدرت چه خواهد بود؟ گفت: او هيچ وقت به خانه باز نمى گردد!
به يك مادر سالمند گفتم: مادر! سرنوشت!؟ نگاهى به آسمان كرد، آهى كشيد و گفت:
آنها مى خواهند بدانند كه آيا بودجه هاى چند ميلياردى، صرف هزينه هاى كاركنان (حقوق، وام و...) مى شود و يا فقط به خود سالمندان اختصاص دارد.
آيا اين بودجه ها ارتفاع ساختمان هاى تجارى وابسته به اين آسايشگاه ها را بالا مى برد و يا اين كه درد و رنج سالمندان را عميق تر مى كند.



